تبليغاتX
فیلسوف قهرمان

چه بگویم ؟

 وقتی نمی دانم چه باید گفت ...

چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد .

با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟

فریاد برآورم و بگویم خسته ام !

کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی .

کاش رویت را بر نمی گرداندی ...

کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی .

کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ...

می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد

اما هر روز تلاش می کنم  

هر روز کمی سخت تر از دیروز ...

خدایا ! کمکم کن

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:47 |

تازه می فهمم

که چشم های تو کم کم

کم می شود

من تنها می شوم

تو تنها....

نه!

این فعل حذف به قرینه ی معنا نمی شود

می دانم نمی شوی

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:46 |

من باشم یا نباشم

  سیاه یعنی شب و کوچه ی تاریک

یعنی صدای روشن تو بعد از خداحافظی

من باشم یا نباشم

هر شب رویای من در این کوچه تو را می بوسد

سفید یعنی کفن

و پره های پنکه ی لاغر یعنی دنیا دور سرم می چرخد

تو نیستی که شبم را پا شویه کنی

و من در ملافه ای سفید

خودم را به مرگ زده ام......

هر که را از دور می بینم گلویم خشک می شود

می ترسم نکند این بار اشتباه نگرفته باشم

من به دنبال تو می آیم تو از من بگریز

بگذار دیرتر بمیرم

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:46 |

شب یلدا

امشب

چندمین شب یلدایی ست که می گذرد

و تو کنارم نیستی

و چقدر یلدایی اند

شبانه های بی تو ...

تو را ... دوست دارم

گاهی چه سخت است نوشتن حتی یک کلمه

و گاهی چه آسان جاری می شوند کلمات!

تو را با هرچه باران دوست دارم

تو را تا مرز ایمان دوست دارم

اگر چه سخت می آیی به خوابم

تو را اما چه آسان دوست دارم

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:45 |

گلادیاتور

بگذار خنده هایت دلگرمم کند

بی تو

نمی توانم ادامه دهم

مبارزه

هیچ وقت

ساده نیست

گلادیاتور عشق!

بخند!

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:44 |

يك صبح...

با بال و پري سپيد پر مي گيرم

با يك دل پراميد پر مي گيرم

يك صبح كه چشمان همه در خوابست

با همسفري جديد پر مي گيرم!

 (۱)

امشب

که به انتظار دستهای تو نشسته ام

شعری به ذهنم می رسد

اما... بی خیال می شوم

باور کن!

(۲)

دنیا

جاده های بسیاری دارد

و من

سخت ترین راه را بر میگزینم

زندگی را

اما لبریز از عشق!

(۳)

نسیم تنت عطر اکسیژن سیال می بخشد

از این پاییز هم

جان سالم به در می برم؟!؟!

اکسیژن می خواهم

بانو!

(۴)

هر بار که باران می بارد

در رگهایم جان می گیری

اینجا

انگار هرروز باران می بارد

(۵)

تمام شبها یلدا هستند

وقتی تو نباشی

کی؟؟ کجا؟؟ به هم می رسیم؟؟

آهان!

یادم رفته بود دنیا کارهای مهمتری دارد!

(6)

برای رسیدن به تو

دیر رسیدن

بهتر از هرگز نرسیدن است!

(7)

با رفتنت

فقط حرمت می شکنی

حرمت ماندن و ساختن...

شعرهایم را پاشویه می کنم

بدجور تب کرده اند!

آه!

امسال کبیسه است

یک روز بیشتر از تو دورم

شبانه های بی تو

چقدر تاریکند...!!

دیگر

هیچ نمانده

جز همان یک دسته موی تو

که هرشب

تنهایی ام را به یادم می آورد!

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:43 |

"اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."

 

روزی روزگاری

در سرزمین های خیلی خیلی دور

یک قصه ی تازه از زندگی یک پسر در حال نوشته شدن بود...

قصه اینجوری شروع می شد که...

یکی بود یکی نبود

"غیر از خدا، هیچکی نبود"

یه روزی

یه وقتی

یه جایی

یه گوشه از دنیا

یه پسر نشسته بود

پسرک گریه میکرد

پسرک جز خدا هیچکس رو نداشت

پسرک، ملتمسانه خدا را صدا زد

و یه جایی

کمی اونورتر

فقط "کمی" آنطرفتر

یه خدا بود

او، خدای پسرک بود

که به حرف های پسر گوش میکرد

خدا پسرک رو می دید

دوستش داشت...

خدا اشک های پسرک رو پاک کرد

پسر خسته بود

خسته از تمام سختی ها

خسته  از تمام بی محبتی ها

زخم خورده از بازی های روزگار

پسرک داشت گریه می کرد

و خدا می شنید... اما هیچ نگفت.

پسرک نوشت

نوشت از دلیل غصه هایش

غصه های تمام نشدنی اش

او از خدا کمک می خواست

و خدا باز هیچ نگفت.

پسرک در اوج گریه و نیاز، اما نا امید نشد...

و نوشت و نوشت...

پسر، قصه ی زندگی اش را می نوشت

آن وقت بود که نوشت: "اگه هیچ کس نیست، خدا که هست..."

پسرک وقت غصه و گریه هم از خدا نا امید نشده بود

چرا که می دانست خدا آخر قصه به داد او می رسد

پسرکی که گریه میکرد، اما یک مرد شده بود...

و بعد از سالها

یه روز دیگه از همون روزهای خدا

یه وقت دیگه

یه جای دیگه

توی یک گوشه ی دیگه از زمین خدا

همون پسرک نشسته بود

و خدایی که نزدیک بود

"خیلی" نزدیک تر...

اما دیگه صدای گریه ای نمیومد

فقط صدای خنده بود که شنیده میشد

صدای خنده های پسرک

که با صدای خنده ی خدا، که از خنده های پسرک بی اختیار می خندید، آمیخته شده بود...

دعای پسرک مستجاب شده بود.

و پسر به آرزوی خود رسید

خدا کمکش کرد

مشکلش حل شد

فقط چون خدا پایان تلخ را دوست ندارد

خدا می خواست آخر قصه ی پسر شیرین باشد

یک پایان شیرین

برای داستان زندگی پسری به نام  پسرطهرونی

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:41 |

من در تو تکرار می شوم

تو در من

ما

قصه های کهنه بودنیم

در تناسخی

که تاریخ باز گو می کند

بیاد بیاور نازنین

بیاد بیاور

آن زمان که سنگ بودیم و

هم جوار

در مسیر رودی

سرد

یا آنگاه که درخت

شدیم و

تکیه دادیم بهم

بی هراس

از تبردار

ما

طول تاریخ را

دویدیم

از جمادی تا انسان

شدن

وانسان شدیم

با تن های تازیانه خورده

و دست های پینه بسته

وچشم دوختیم

به بیابانی که هایل ما شد

و زبان گشودیم

به گلایه

شکوه

ایکاش

انسان نمی شدیم

بیاد بیاور

نازنین

بیاد بیاور

من در تو تکرار می شوم

ما

افسانه های کهنه بودنیم....

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:41 |

من اینجا

دلم گرفته زغم های

بیشمار چشمانت

چگونه راه بجویم

چراغی نیست

درون فلات دلهای بی فروغ

از عشق

دیگر امید رهائی زمنجلابی

نیست

بشر به حکم

عقل گنه می کند به آزادی.........

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:40 |

حس غریب

صدای تو را می شنوم . از لابه لای ذرهای خاک . در میان کور سوی ستارگان  نیم جان سحری . از

لابه لای ابر ها و ترنم باران که صدای رویش  را در تار پود جان های به گل نشسته زمزمه می کند.

صدای  مهربانت را در لابه لای واژه های پر شور شکوفه می شنوم .

در میان ساقه های پر مهر تو که برگهای  تازه نشکوفته را در خود نگهداری می کند تو را می جویم.

صدای تو زیباست.....

صدای تو همان حس غریبی است که  به آرامش قلبهایمان را به ارمغان می آورد . تو همان رفیق 

همیشگی زمینی هستی که حتی با گذشت روز ها و ماهها از آن غافل نمی مانی .

مهربانم باز هم می خوانمت با کلامی که خود به من آموخته ای در میان واژه های پر مهرت .

ای بهار نسیم سبزت  را در وجودم جاری کن تا وجودم از عطر بهاریت جوانه زند  تا جان تازه ای بر افکار

من روی آورد .

آغاز می کنم برگی دیگر از دفتر زندگیم را تا خلاصه شوم در هر آنچه تو می خواهی و تو می خوانی...

آری حالا که این برگ هم به اتمام رسید آن را تا میکنم ودر صندوقچه خاطرات از دست رفته ام زجیر میکنم

تا شاید مجال خود نمایی را از آن بگیرم

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:39 |

شهره عشق مشو

که دگر وقت بیداریست

فرصت پروازی کم است

پشت این پنجره بسته

وقت تماشای یار کم است

هر کسی قصه خود خواند و

از این قاب رود

حاصل اش جز سجدهای برمهر

به سجاده خاک نیست

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:38 |

ملاقات

به ساعتش نگاه کرد ، هنوز 15 دقیقه دیگه به ساعت موعود مانده بود اما تقریبا مطمئن بود که از او خبری نخواهد شد .

بخاطر قولی که داده بود ، تصمیم گرفت تا آخرین حد ممکن منتظرش بماند نیمساعت بیشتر از زمان ملاقات انتظار و خستگی طی مسافت 800 کیلومتر برای رسیدن به محل ملاقات بدجوری آزارش میداد روی نیمکت نشست گرمای آفتاب به دو علت دیگه مجال داد تا از پا درش بیاورد پلک هایش روی هم آمد با خودش گفت 15 دقیقه وقت دارم و مقاومت نکرد .

لحظه ای بعد که از خواب بیدار شد نامه ای سنجاق شده به نیمکت را دید که امضای ظریف یار قدیمی پای آن بود با سرآغازی از چکامه ای از حافظ :

« گفت ای عاشق بیچاره من خوابت هست .»

و ........

باز هم او برده بود ، همیشه او شاگرد اول بود و من دوم ، چه در دانشگاه و چه در عشق .

او ساعت ها مرا زیر نظر داشت و می خواست بداند من آیا همانقدر که زمان دانشجویی مشتاقش بودم آیا حالا هم هستم ؟ و من باز بازنده بودم و می  بایست با قراری برای 5 ماه بعد در همان نقطه کنار می آمدم .

لبخندی بر روی لب هام نشست حداقل 5 ماه بعد ‌، دیگر شک نداشتم که او را خواهم دید . اما آیا او هم حق نداشت مثل من شک کند.......

 

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:36 |

ستاره ام نگذار زندگی مرا به سمت نابودی بکشاند و تمام خلوت ام زیر سقف سکوت بمیرد ...

ستاره ام نگذار غرور لحظه ها وتلاطم عصیان قلب مرا چنین بی پروا به بازی بگیرد...

ستاره ام دستهای پر نورت را بگشای و جاده نورانی وجودت را باز بگذار تا عبور ناگهانی شهاب سنگ را از کنار تنهایی خود شاهد و ناظر باشد...

آری من به نور تک ستاره ای دل خوشم نه به ماه نه به خورشید نه به هیچ...

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:35 |

هر شب

امشب هزار بار مشق آسمان را نوشتم . فردا قرار است با ستاره آشتی کنم .امشب آن قدر عکس ستاره رانقاشی کردم تا بدانم که کدام خاک از تن من است و کدام دریا از دلم ...

امشب وقتی کبوتری روی سایه ام نشست تمام شاخه هایم خم شدند . وقتی آن کبوتر رفت برگ هایم هنوز می لرزیدند...

من هر شب هزار بار شاخه های تنهایم را آماده عبور آن کبوتر کرده ام.دیگر فرصتی نیست باور کن تا آسمان راهی

نمانده است...

ستاره منتظراست باید از میان غربت ها گذشت و با لهجه شیرین خورشید خروش عرشیان را پاسخ گفت...

باید بر گهواره بیداری آرمید و صبح را در آستین گرفت باید همه چیز را بر زمین گذاشت و تا افق ها

پرواز کرداما حیف که در زمین ریشه دوانده ام...

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:33 |

فرشته

ساعتی بود که برف گرفته بود. توی خیابان واسه خودم چرخ می زدم. دانه های درشت برف آرام می نشست روی شیشه گرم ماشین و زود آب می شد. صفا دارد توی برف رانندگی کردن با صدای قیژ قیژ برف پاک کن ها.

دختری کنار خیابان ایستاده بود. حرکت برف پاک کن ها و نم آب دختر را پیدا و ناپیدا می کرد. انگار داشت از دور دست تکان می داد. سرعتم کم بود، کمتر کردم. می خواست سوارش کنم. آرام گرفتم بغل؛

ساعتی بود که برف گرفته بود. توی خیابان واسه خودم چرخ می زدم. دانه های درشت برف آرام می نشست روی شیشه گرم ماشین و زود آب می شد. صفا دارد توی برف رانندگی کردن با صدای قیژ قیژ برف پاک کن ها.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:31 |

درس :
صدای راننده وانت بار که داد میزد "هندونه به شرط چاقو بخور و ببر، جیگرتو حال میاره هندونه" رو شنیدیم.
گفتم: زن، جون هر کی دوست داری بی خیال شو. اصلا بزار برم واست دو تا هندونه قرمز بگیرم بخوری جیگرت حال بیاد.
اما گوشش به این حرفها بدهکار نبود.
سرم رو بین دوتا دستام گرفتم و پیش خودم گفتم حیف که مجبور بودم فقط با تو ازدواج کنم. زن از تو یه دنده تر وجود نداره ...
در حالی که برگهای دور کمرش رو مرتب میکرد و دستاش رو توی هوا تکون میداد گفت: همین که هست میخوای بخواه نمیخوای نخواه، اصلا اگه به حرفم گوش نکنی مجبوری امشب رو تنها بخوابی!
گفتم: آخه زن تو که منو بدبخت میکنی حداقل به بچه هامون رحم کن اونا چه گناهی کردن که تا آخر عمر باید تاوان گناه تو رو پس بدن.
اینو که گفتم شروع کرد به جیغ و داد کردن که تو اصلا به من اهمیت نمیدی تو برای من ارزش قائل نیستی... تو با من مهربون نیستی و…
گفتم باشه اصلا هر چی تو بگی. با هزار زحمت از یه درخت سیب بالا رفتم و یه دونه سیب چیدم و دادم بهش و گفتم بگیر حوا جونم اینم سیب دیگه چی میگی؟!
اما چشمتون روز بد نبینه… همینکه اولین گاز رو زدیم خدا با اردنگی مارو انداخت اینجا تازه از اون بدتر اینکه وقتی به حوا میگم ببین چه بلایی به سرم آوردی با کمال پر رویی میگه:
ببین مردهای مردم چه کارا که واسه زنشون نمیکنند از ماشین پژو گرفته تا تور آنتالیا واسه زنشون فراهم میکنند ...
من در حالی که دهنم باز مونده بود داشتم به این فکر میکردم آخه جز ما دوتا که زن و شوهری وجود نداشت که حوا این حرفهارو میزد !!!

نتیجه اخلاقی : شاید آدم اون موقع نمی دونست ولی بد نیست به این واقعیت پی ببریم که این حرف ها ریشه ژنتیکی داره و توی دهان همه زن های عالم وجود داره!

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:30 |

بی فایده ها

۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.  

۲) دنبال پول دویدن بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.  

۳) عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو می شکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هر دوتونو.  

۴) ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.  

 ۵) بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.  

 ۶) پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.  

 ۷) رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.  

 ۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.  

 ۹) انقلاب کردن بی فایده است چون یا شکست میخوری و دشمن اعدامت میکنه یا پیروز میشی و دوست اعدامت میکنه.  

 ۱۰) وبلاگ نویسی بی فایده است چون یا خوب مینویسی که مطلبتو میدزدن و حرص میخوری یا بد مینویسی که مطلبتو نمیخونن و حرص میخوری.

نوشته:پسرتهرونی

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:30 |
بوی تو...

دارم همه چیز را می بویم!

می بویم. با تمام وجود...

می خواهم همه چیز را حس کنم و در آغوش بگیرم و فشار دهم. آن گونه که گویی جزیی از وجودم شوند. خیره در چهره ها می نگرم مسحور یک تبسم می شوم....

مبادا....

مبادا روزی از خاطرم برود عاشق ترین مرد آسمان بودم!

مبادا روزی ترنم باران در وجودم بخشکد مبادا....

آخر من زاده این زمین و زمانم...

گیاه را که از خاکش جدا کنند می خشکد....

سعی می کنم به خوبی همه چیز را به خاطر بسپارم!

 کاش مــی شد بر جـــــدایی خشــــم کرد شاخه های نســترن را با تواضع پخش کرد کاش می شد خانـــه ای از مهـــر ساخت مهـــــــربانی را در آن سر مشـق کرد روی دل های حقــــــیقی نقــــــش کرد

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 و ساعت 17:12 |

در آسمان ها منتظرم باش

بند کفش هایم را پروانه ای بسته ام...!

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در شنبه نهم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:47 |
بيخودي پرسه زديم صبحمان شب بشود
بيخودي حرص زديم سهممان كم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا برديم و قسمها خورديم
ما به  هم بد كرديم
ما به هم بد گفتيم
ما حقيقتها را زير پا له كرديم
و چه حظي برديم كه زرنگي كرديم
روي هر حادثه اي حرفي از پول زديم
از شما ميپرسم، ما كه را گول زديم؟؟؟؟؟؟
دكتر شريعتي
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:46 |

چرا ژاپن پیشرفته شد ؟

مدیر گروه معماری دانشگاه در ایران...
 
 


دفتر رئیس دانشگاه توکیو

 
لازم نیست در بزنید لطفا وارد شوید

.

 
ارزش این مطلب زیبا به انتشار آن است.آنرابرای دوستان خود ارسال کنید
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:42 |

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
شاید آن خنده که امروز دریغش کردیم
آخرین فرصت خندیدن ماست
زندگی همهمه ی مبهمی از رد شدن خاطره هاست
هر کجا خندیدیم، زندگانی آنجاست...

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:41 |
جواهرات سلطنتی ایران
وقتی کسی میگه جواهرات سلطنتی همه فکرشون میره سمت انگلستان! اما بهتر بدونین ایرانیان از دوران باستان مهر
و جواهرات سلطنتی رو در تمام دوران تاریخی داشته اند.در زیر تعدادی از آنها که به  دوران ما نزدیک تر هستند را توضیح میدهیم.
 
undefined
 

تاج کیانی

تاج کیانی تاج مخصوص سلاطین قاجار است که به دستور فتحعلی شاه ساخته شد و مورد استفاده سلاطین بعدی از نسل وی قرار گرفت.
با انقراض ساسانیان، شاهان ایران دیگر هیچگاه از تاج به این شکل استفاده ننموده بودند و طی آن دوران تاج بصورت جقه بوده است. عناصر به کار رفته
در این تاج الماس، زمرد، یاقوت و مروارید می‌باشد.
 
undefined
تاج پهلوی
 
رضاشاه پس از رسیدن به سلطنت، حاضر نشد که از تاج کیانی (که مخصوص شاهان قاجار بود) برای تاجگذاری استفاده کند. لذا دستور
ساخت این تاج را داد. این تاج توسط گروهی از جواهرسازان ایرانی زیر نظر سراج‌الدین جواهری (اصلاً اهل قفقاز) در سال ۱۳۰۴ خورشیدی ساخته شده‌است.

بدنهٔ این تاج از طلا و نقره مرصع ساخته شده و در چهار طرف دارای گنگره پله پله به سبک شاهان ساسانی است. در ساخت این تاج ۳۳۸۰
قطعه الماس جمعاً به وزن ۱۱۴۴ قیراط، ۵ قطعه زمرد جمعاً به وزن ۱۹۹ قیراط و ۲ آنه، ۲ قطعه یاقوت کبود به وزن ۱۹ قیراط و ۳۶۸ حبه مروارید استفاده شده‌است.
وزن تاج با احتساب کلاه مخمل داخلی حدود دو کیلو و هشتاد گرم است.
 
undefined
 

جقه نادری

جقه نادری، آراسته به الماس و زمرد، که در وسط آن يک تخمه زمرد دامله درشت خوشرنگ نصب شده است. در زير جقه، سه آويز زمرد خوشرنگ امرودی آويخته شده است.
قسمت بالای جقه، هفت شقه است و در دو طرف شقه‌ها نيز دو ريسه و برگ و گل الماس نشان ساخته اند و از نوک شقه‌های جقه، دو آويز زمرد بسيار اعلای سعيدی امرودی آويخته شده است.
در بالای تخمه وسط، هلال الماس نشان و در پايين، در دو سو، شبيه درفش، طبل، لوله توپ و سرنيزه روی زه زين نصب شده است. پارچه درفش به سه رديف ياقوت، الماس و
زمرد کمرنگ تقسيم شده است. تمام جقه، آراسته به الماس های فلامک خوش آب و درشت و ريز است. رضاخان پهلوی، از جقه مزبور گاهی استفاده می‌کرد.
وزن جقه 33 مثقال و 16 نخود است. ( ساخت ايران، سده 12 ﻫ. ق. )
undefined
تخت نادری
 
undefined

کمربند زرین

 
یک قطعه زمرد منحصر بفرد به وزن حدود یکصد و هفتاد و شش قیراط که با شصت قطعه الماس برلیان و ۱۴۵ قطعه الماس فلامک تزئین شده است،
اساس این کمربند را تشکیل داده است. طول بند زربافت آن ۱۱۹ سانتیمتر بوده و به دستور ناصرالدین شاه ساخته شده است.
 
undefined

کره جواهرنشان

پنجاه و یکهزار و سیصد و شصت و شش قطعه جواهر نصب شده بر روی یک کره سی و چهار کیلوگرمی به قطر ۶۶ سانتیمتر از طلای ناب.
این کره در سال ۱۲۹۱ خورشیدی به دستور ناصرالدین شاه ساخته شده‌است. اقیانوس‌ها و دریاها زمردنشان و آسیا مرصع به یاقوت و لعل‌،
ایران مرصع به الماس، اروپا مرصع به یاقوت، آفریقا مرصع به یاقوت سرخ و کبود و آمریکای شمالی و جنوبی، استرالیا مرصع به
یاقوت و لعل است و خط استوا به وسیله الماس نشان داده شده و دو حلقه زرین ساده که در روی آن‌ها گل‌های الماس نشان نصب شده‌،
به طور متقاطع کره را در میان گرفته است‌. بر روی کره القاب ناصرالدین شاه منبت و الماس نشان شده است‌. در این کره‌، کوه دماوند
با یاقوت درشتی مشخص و شهر تهران با یاقوت معروفی به نام اورنگ‌زیب نمایان است‌. این كره در حال حاضر در موزه جواهرات ملی ايران قرار دارد.
http://www.vandaclick.com/email/jj21/Darya-e_Noor_Diamond_of_Iran.jpg

دریای نور

دریای نور، زوج الماس معروف کوه نور است و هر دو از قدیمی ترین جواهرات شناخته شده جهان می‌باشند. این الماس صورتی رنگ،
یکی از بزرگترین الماسهای شناخته شده جهان است.
تاریخچه این الماس به اساطیر و افسانه‌ها می‌رسد. نقل است که بر دسته شمشیر افراسیاب نصب بوده و رستم آنرا در جنگ با تورانیان تصاحب نموده است.
در حمله امیر تیمور به ‌غارت رفت و به دست محمدشاه هند رسید. این الماس به همراه زوج دیگرش کوه نور (که اکنون روی تاج ملکه انگلستان نصب شده‌است)
توسط نادر شاه افشار در جنگ با هند به دست آمده و در سال ۱۷۳۹ میلادی به ایران آورده شدند. ظاهرا محمدشاه به هنگام تسلیم به نادر آنرا در عمامه خود
مخفی نموده که توسط سربازان یافته می‌شود.

دریای نور پس از قتل نادر به نوه او شاهرخ‌میرزا (آخرین پادشاه افشار) رسید و سپس به دست امیر علم خان خزیمه و بعد به محمد حسن خان قاجار و
بعد به لطفعلی‌خان زند و سر انجام به دست آغا محمدخان قاجار افتاد. ناصرالدین شاه (با استدلالاتی که منطقی می‌نماید) معتقد بود که این جواهر یکی
از گوهر‌های تاج کورش کبیر بوده‌است. او برای تولیت این گوهر قیمتی منصبی مخصوص قرار داده بود.
این جواهر در زمان محمدعلی شاه و هنگام شکست وی از مشروطه خواهان به سفارت روسیه برده شد که خوشبختانه به همت مشروطه خواهان
بازپس داده شد و هم اکنون در موزه بانک مرکزی واقع در خیابان فردوسی تهران قرار دارد.
دریای نور تا زمان ناصرالدین شاه در وسط یکی از بازوبندهای سلطنتی نصب می‌شد، ولی در زمان او که استفاده از بازوبند منسوخ شد،
آن را به صورت پیش کلاه درآوردند و در قابی زرین با شیر و خورشید و تاج مرصع به ۴۵۷ قطعه برلیان ریز و عالی و چهار قطعه یاقوت قرار دادند.
این الماس برلیان از دو سو تراش خورده و به شکل هرم مثلث‌القاعده‌ای است که قاعده آن چهار سانتی‌متر درازا و سه سانتی‌متر پهنا دارد و دو سوی
دیگر حدود دو سانتی‌متر است‌. همه سطوح دریای نور صاف و یک نواخت است‌، جز یک سمت آن که فتحعلی‌ شاه با کندن عبارت <سلطان صاحب‌قران
فتحعلی‌شاه قاجار ۱۲۴۴>، از ارزش آن کاسته است
دریای نور که درشت‌ترین و زیباترین الماس برلیان در میان گوهرهای سلطنتی ایران و یکی از گوهرهای معروف جهان است‌. گفته می‌شود این الماس
هزار سال پیش کشف و استخراج شده است‌. وزن آن اکنون هفت مثقال و ۲۰ نخود، یعنی در حدود ۱۸۲ قیراط وصورتی است ولی پیش از تراش
زیادتر از این بوده‌است.رنگ این الماس یکی از استثنایی ترین وکمیابترین رنگها میان الماسهای برلیان شناخته شده جهان است.
http://www.vandaclick.com/email/jj21/Imperial_Empress_Crown.jpg
تاج فرح پهلوی
undefined
نيمتاج فرح پهلوی
http://www.vandaclick.com/email/jj21/Empress_Necklace.jpg
گردنبند فرح
 
undefined
نیمتاج فاطمه پهلوی
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:39 |
یک روز یک کشیش مسیحی‌، راهب بودایی، و ملای مسلمان تصمیم میگیرند تا ببینند کدوم توی کارش بهتره... به همین منظور، تصمیم میگیرند که هر کدوم به یک جنگل برن، یک "خرس" پیدا کنند و سعی‌ 
کنند اون "خرس" رو به دین خودشون دعوت کنند .
   بعد از مدتی‌، دور هم جمع میشن و از تجربه شون صحبت میکنن... اول از همه کشیش شروع به صحبت کرد :"وقتی‌ خرس رو دیدم، براش چند آیه از کتاب مقدس (درباره قدرت صلح، کمک و مهربانی به دیگران) خوندم و بهش آب مقدس پاشیدم. خرس اونقدر شیفته و مبهوت شد که قراره هفتهٔ دیگه اولین مراسم تشرفش برگزار بشه".


راهب بودایی گفت: "من خرسی رو کنار یک جوی آب توی جنگل دیدم..براش مقداری از کلمات آسمانی بودای بزرگ موعظه کردم. براش از قدرت ریاضت،تمرکز و قانون کارما) قانون عمل و عکس‌العمل رفتار آدمی‌) صحبت کردم. خرس آنقدر علاقه مند شده بود که به من اجازه 
داد غسل تعمید بدهمش و براش یک اسم مذهبی‌-بودایی انتخاب کنم"



. پس از آن، هر دو به ملای مسلمان نگاه کردند که روی تخت (و در حالی‌ که از سر تا پا بدنش توی گچ و باند بود) دراز کشیده بود. ملا گفت : الان که  فکر می‌کنم، میبینم که شاید نباید کارم رو با اولين عمل تشرف يعني "ختنه کردن" شروع می‌کردم 
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:34 |
پند اول
بوقلمونی ، گاوی بديد و بگفت : در آرزوی پروازم اما چگونه ، ندانم
گاو پاسخ داد : گر ز تپاله من خوری قدرت بر بالهايت فتد و پرواز كنی
بوقلمون خورد و بر شاخی نشست
تيراندازی ماهر ، بوقلمون بر درخت بديد
تيری بر آن نگون بخت بينداخت و هلاكش نمود.
نتيجه اخلاقی
با خوردن هر گندی شايد به بالا رسی ، ليك در بالا نمانی 

پند دوم
.گنجشكی از سرمای بسيار قدرت پرواز از كف بداد و در برف افتاد
.گاوی گذر همی كرد و تپاله بر وی انداخت
.گنجشك ز گرمای تپاله جان بگرفت و به آواز مشغول شد
.گربه ای آواز بشنيد ، جست و گنجشك بدندان بگرفت و بخورد
نتيجه اخلاقی
 هر كه گندی بر تو انداخت ، حتماً دشمن نباشد.
.هر كه از گندی بدر آوردت ، حتماً دوست نباشد
.گر خوشی ، دهان ببند و آواز بلند مخوان 

پند سوم
خرگوش از كلاغی بر سر شاخه پرسيد
كه آيا من نيز ميتوانم چون تو نشسته ، كار نكنم؟
كلاغ پاسخ داد : چرا كه نه
خرگوش بنشست بی حركت
.روباهی از ره رسيد و خرگوش بخورد
نتيجه اخلاقی
. لازمه نشستن و كار نكردن بالا نشستن است 

پند چهارم
برای تعيين رئيس ، اعضاء بدن گرد آمدند
مغز بگفت كه مراست اين مقام كه همه دستورات از من است
سلسله اعصاب شايستگی رياست ، از آن خود خواند
كه منم پيام رسان به شما ، كه بی من پيامی نيايد
ريه بانگ بر آورد
هوا ، كه رساند؟ .... من ، بی هوا دمی نمانيد ، پس رياست مراست
و هر عضوی به نحوی مدعی
تا به آخر كه سوراخ مقعد دعوی رياست كرد
اعضاء بنای خنده و تمسخر نهادند و مقعد برفت و شش روز بسته ماند
.اختلال در كار اعضاء پديدار گشت
.روز هفتم ، زين انسداد جان ها به لب رسيد و سوراخ مقعد با اتفاق آراء به رياست رسيد
 
نتيجه اخلاقی
.چون لازمه رياست ، علم و تخصص نباشد ، هر سوراخ مقعدی رياست كند
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:31 |
مسافری در شهر بلخ جماعتی را دید که مردی زنده را در تابوت انداخته و به سوی
گورستان می‌برند و آن بیچاره مرتب داد و فریاد می‌زند و خدا و پیغمبر را به
شهادت می‌گیرد که « والله، بالله من زنده‌ام! چطور می‌خواهید مرا به خاک
بسپارید؟
اما چند ملا که پشت سر تابوت هستند، بی توجه به حال و احوال او رو به مردم کرده
و می‌گویند: « پدرسوخته ی ملعون دروغ می‌‌گوید. مُرده !

مسافر حیرت زده حکایت را پرسید. گفتند: «این مرد فاسق و تاجری ثروتمند و بدون
وارث است. چند مدت پیش که به سفر رفته بود، چهار شاهد عادل خداشناس در محضر
قاضی بلخ شهادت دادند که ُمرده و قاضی نیز به مرگ او گواهی داد. پس یکی از
مقدسین شهر زنش را گرفت و یکی دیگر اموالش را تصاحب کرد. حالا بعد از مرگ
برگشته و ادعای حیات می کند. حال آنکه ادعای مردی فاسق در برابر گواهی چهار
عادل خداشناس مسموع و مقبول نمی‌افتد. این است که به حکم قاضی به قبرستانش
می‌بریم، زیرا که دفن میّت واجب است و معطل نهادن جنازه شرعاجایزنیست!

کتاب کوچه /ب2/ص1463 -احمد شاملو
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در شنبه دوم اردیبهشت 1391 و ساعت 13:23 |
انسانها زمانی نا امید میشوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده
430802_218355211589560_148843731874042_447233_251592440_n
تصاویر بیشتر در ادامه مطلب
میگن تو جهنم کبریتاش اینجوریه ! حساب کنید اجاق گاز را !
25688.aspx
جدیدترین آناتومی بدن انسان ! :)
376012_323785910985511_232443890119714_1085203_1409865921_n
با اعتماد به نفس ترین انسان در کهکشان راه شیری !
378673_247535701986659_160835973989966_602992_2142749593_n
نمیدونم کارخانه چی توز به روح اعتقاد داره یا نه !
381255_307654535933426_244057738959773_991491_700212954_n
وضعیت خیلی از ماها !
381521_211714515586963_148843731874042_432743_726294531_n
یکی نیست به این یارو بگه آخه نکبت ، وقتی بلد نیستی ، بیخود میکنی
با فوتوشاپ کار میکنی !
387918_10150454241127011_259441682010_8683877_2061172426_n
هی عمو ! اینقد تکون نخور دیگه عکس درست در نمیاد
389373_301683436530536_244057738959773_978111_1408448697_n
 
 
اکبر عبدی ، وقتی مادربزگ میشود !
(خدایی همه مدل نقشی بهش میاد)
394782_327580333939402_232443890119714_1094774_2027987484_n
 
 
کاملا بدون شرح !
400042_346380028720758_185414491483980_1464979_761932734_n
 
 
به صورت خیلی عجیبی واقعیت داره !
401145_308486912527930_121346557908634_901652_275473290_n
اینم از آزادی که خیلی ها دنبالشن !
401193_222044544553960_148843731874042_456526_860752544_n
بروبچه های سایت راد اس ام اس نیمرو دارم آماده میکنم دور هم بزینم در بدن !
شما برید نون بخرین
405325_287060968017120_131559353567283_795051_1974539819_n
 
علت اصلی که حافظ مسجد نمیرفت !
423746_336300266403394_191523813_n
مُخ رَدّی ها !
424423_334744463222989_232443890119714_1112465_1682591283_n
خدا رحمتش کنه !
PoorJohnny-17061
 
 
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در جمعه یکم اردیبهشت 1391 و ساعت 18:32 |

شهری بود كه در آن، همه چیز ممنوع بود...

و چون تنها چیزی كه ممنوع نبود بازی الك دولك بود، اهالی ‌شهر هر روز به صحراهای اطراف می‌رفتند و اوقات خود را با باری الك دولك می‌گذراندند...

و چون قوانین ممنوعیت نه یكباره بلكه به تدریج و همیشه با دلایل كافی وضع شده بودند، كسی دلیلی برای گلایه و شكایت نداشت و اهالی مشكلی هم برای سازگاری با این قوانین نداشتند...!

سال ها گذشت. یك روز بزرگان شهر دیدند كه ضرورتی وجود ندارد كه همه چیز ممنوع باشد و جارچی‌ها را روانه كوچه و بازار كردند تا به مردم اطلاع بدهند كه می‌توانند هر كاری دلشان می‌خواهد بكنند...

جارچی ها برای رساندن این خبر به مردم، به مراكز تجمع اهالی شهر رفتند و با صدای بلند به مردم گفتند:

آهای مردم! آهای ... ! بدانید و آگاه باشید كه از حالا به بعد هیچ كاری ممنوع نیست !!!

مردم كه دور جارچی ها جمع شده بودند، پس از شنیدن اطلاعیه، پراكنده شدند و بازی الك دولك شان را از سر گرفتند...!!!

جارچی ها دوباره اعلام كردند:

می‌فهمید!؟! شما حالا آزاد هستید كه هر كاری دلتان می‌خواهد، بكنید !

اهالی جواب دادند: خب! ما داریم الك دولك بازی می‌كنیم !

جارچی ها كارهای جالب و مفید متعددی را به یادشان آوردند كه آنها قبلاً انجام می‌دادند و حالا دوباره می‌توانستند به آن بپردازند...

ولی اهالی گوش نكردند و همچنان به بازی الك دولك شان ادامه داند؛ بدون لحظه‌ای درنگ !!!

 

جارچی ها كه دیدند تلاش شان بی‌نتیجه است، رفتند كه به اُمرا اطلاع دهند...

اُمرا گفتند: كاری ندارد! الك دولك را ممنوع می‌كنیم !

آن وقت بود كه مردم دست به شورش زدند و همه امرای شهر را كشتند و بی‌درنگ برگشتند و بازی الك دولك را از سر گرفتند !!!

 

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 و ساعت 18:13 |

زخم که می خـوری

 

مـزه مـزه اش کن!

حـتمـا نمکش آشناست...!

+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در چهارشنبه سی ام فروردین 1391 و ساعت 18:4 |
رییس یک کارخانه بزرگ، معاون شیرازی خود را احضار و به او می گوید: "روز
دوشنبه، حدود ساعت 7 غروب، ستاره دنباله دار هالی دیده خواهد شد. نظر به
اینکه چنین پدیده ای هر 78 سال یکبار تکرار می شود، به همه کارگران ابلاغ
کنید که قبل از ساعت 7، با به سر داشتن کلاه ایمنی، در حیاط کارخانه حضور
یابند تا توضیحات لازم داده شود. درصورت بارندگی مشاهده هالی با چشم
عریان (غیر مسلح) ممکن نیست وبهمین خاطرکارگران را به سالن نهارخوری
هدایت کنید تا از طریق نمایش فیلم با این پدیده شگفت آشنا شوند".
معاون شیرازی خطاب به مدیر تولید آبادانی: "بنا به دستور جناب آقای رییس،
ستاره دنباله دار هالو روز دوشنبه بالای کارخانه طلوع خواهد کرد. در صورت
ریزش باران، کلیه کارگران را با کلاه ایمنی به سالن نهار خوری ببرید تا
فیلم مستندی را درباره این نمایش عجیب که هر 78 سال یکبار در برابر چشمان
عریان اتفاق می افتد، تماشا کنند".
مدیر تولید آبادانی خطاب به ناظرلر: "بنا بدرخواست آقای معاون، قرار است
یک آدم 78 ساله هالو با کلاه ایمنی و بدن عریان در نهارخوری کارخانه فیلم
مستندی درباره امنیت در روزهای بارانی نمایش دهد".
ناظر لر خطاب به سرکارگر ترک: "همه کارگران بایستی روز دوشنبه ساعت 7
عریان در حیاط کارخانه جمع شوند و به آهنگ بارون بارونه گوش کنن ".
سرکارگر غضنفر خطاب به کارگران:"آقای رییس روز دوشنبه 78 سالش میشود و
قرار است در حیاط کارخانه و سالن نهار خوری بزن و بکوب راه بیفته و گروه
هالو پشمالو برنامه اجرا کنه.هرکس مایل بود میتونه برهنه بیاد ولی کلاه
ایمنی لازمه
+ نوشته شده توسط فیلسوف قهرمان در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 و ساعت 18:1 |